اگر نگاه غریبت پر از تلاطم بود

لبان غنچه نشانت فقط تبسم بود

نسیمی از شب مویت وزید و بعد از آن

به کوچه کوچه ی فردا پر از ترنم بود

به آسمان نگاهت دو پاره ابر سیاه

رسید و با شب بغضت پی تفاهم بود

و خواست ابر نگاهت به اشتیاق حضور

به خاک تشنه ببارد که فصل گندم بود

به روی شانه ی روحم غبار رنجت را

به این بهانه کشیدم که رنج مردم بود

به فصل آخر عمرم رسیدم و حالا

بگو غروب نگاه تو فصل چندم بود