ناگاه تر از هوای بارانی تو

آن آه درون سینه زندانی تو

در آتش آه خود مرا سوزاندی

من مانده ام و درد پشیمانی تو

در ابر نگاهت هوس باران کو

تنگ است نفس پس نفس باران کو

گفتند که با آمدنت باران هم

پس آمدنت را جرس باران کو

ایمیل زدی روبری آیینه

شاید برسی زودتر از آدینه

بفرست برایم مژه چشمت را

ای شربت چشم تو دوای سینه

ایمیل زدی تا که بدانم هستی

ریمیل زدی تا که بدانم هستی

زان جام شرابی که همه نوشیدند

بی میل زدی تا که بدانم هستی

من بی خبرم خبر برایم بفرست

یک نامه مختصر برایم بفرست

تا آنکه تو را گریه کنم هر شب و روز

ای مرد دو چشم تر برایم بفرست

دلبسته منم به هسته ی چشمانت

وان اشک فرو نشسته ی چشمانت

ترسم که شبی دست مرا رو بکند

دوربین مدار بسته ی چشمانت