عاشقا نه های غزل

خرید بک لینک
نان و حقارت با شعر دنیا را برایش می کنم زیبایک شعر گاهی می کند هنگامه ای بر پااینجا کنار یک خیابان شلوغ و سردمردی به امید شماها آی آدمهااو درد دارد در دلش از زخم یک تبعیضاو درد دارد در دلش اما نه مثل ماپل بسته روی آبرویش با جوانمردیتا رزق روزش را به ترفندی کند پیداحتی برای لقمه ی نانی که حقش بودخم می کند گاهی سرش را هرطرف هرجااین شعر را دیگر نمانده نای فریادیوقتی به جانش می خرد مردی حقارت را + نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ ساعت 23:41 توسط سیدمحمود زینلی عاشقا نه های غزل...ادامه مطلب

ما را در سایت عاشقا نه های غزل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 20:41

پاییزهای بی تو از من گرفته ای به نجابت قرار رادر من زدی چو خرمن گندم شرار راشیرین ترین دقایق من دوست دارمتبر من ببخش طاقت این انتظار راآن فتنه ای که از غم عشق تو سر زدهبی اعتبار می کند هر اعتبار رابا من چه می کند غم این روزگار پیراز من گرفته است یمین و یسار راپاییز های بی تو چه غمگین و بی ثمرتا می روی و می بری یکجا بهار راداری مرا به سمت فنا می بری رفیقداری تباه می کنی این روزگار را + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴ ساعت 13:35 توسط سیدمحمود زینلی عاشقا نه های غزل...ادامه مطلب

ما را در سایت عاشقا نه های غزل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 20:41

وچند رباعی در سینه به جای دل کبوتر دارمپرواز پرنده را من از بر دارمدر چارقد خواهر خود دلتنگییک دفتر پر ترانه پرپر دارمآن چارقد روی سرت را عشق استدر کوچه همان یک نظرت را عشق استمن با توام و تو با منی دیوانهدیوانگی برادرت را عشق استشیرین لب من حب نباتی خالصهم شیر و شکر هم شکلاتی خالصگفتم که پرندگان هم آوا گویندبر قد رشیدت صلواتی خالصدر توبره ام عشق تو را دارم و بسابر آمد و در عشق تو می بارم و بستا آنکه شبی بغض دلم باز شودسر بر سر شانه ی تو بگذارم و بسناگاه تر از نگاه تو در کوچهافتاد به روی ماه عاشقا نه های غزل...ادامه مطلب

ما را در سایت عاشقا نه های غزل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 20:41

چند رباعی دیگر ناگاه تر از هوای بارانی توآن آه درون سینه زندانی تودر آتش آه خود مرا سوزاندیمن مانده ام و درد پشیمانی تودر ابر نگاهت هوس باران کوتنگ است نفس پس نفس باران کوگفتند که با آمدنت باران همپس آمدنت را جرس باران کوایمیل زدی روبری آیینهشاید برسی زودتر از آدینهبفرست برایم مژه چشمت راای شربت چشم تو دوای سینهایمیل زدی تا که بدانم هستیریمیل زدی تا که بدانم هستیزان جام شرابی که همه نوشیدند بی میل زدی تا که بدانم هستیمن بی خبرم خبر برایم بفرستیک نامه مختصر برایم بفرستتا آنکه تو را گریه کنم ه عاشقا نه های غزل...ادامه مطلب

ما را در سایت عاشقا نه های غزل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 20:41

فصل آخر اگر نگاه غریبت پر از تلاطم بودلبان غنچه نشانت فقط تبسم بودنسیمی از شب مویت وزید و بعد از آنبه کوچه کوچه ی فردا پر از ترنم بودبه آسمان نگاهت دو پاره ابر سیاهرسید و با شب بغضت پی تفاهم بودو خواست ابر نگاهت به اشتیاق حضوربه خاک تشنه ببارد که فصل گندم بودبه روی شانه ی روحم غبار رنجت رابه این بهانه کشیدم که رنج مردم بودبه فصل آخر عمرم رسیدم و حالابگو غروب نگاه تو فصل چندم بود + نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 14:23 توسط سیدمحمود زینلی  |  عاشقا نه های غزل...ادامه مطلب

ما را در سایت عاشقا نه های غزل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 20:41

صفحه بندی