از من گرفته ای به نجابت قرار را
در من زدی چو خرمن گندم شرار را
شیرین ترین دقایق من دوست دارمت
بر من ببخش طاقت این انتظار را
آن فتنه ای که از غم عشق تو سر زده
بی اعتبار می کند هر اعتبار را
با من چه می کند غم این روزگار پیر
از من گرفته است یمین و یسار را
پاییز های بی تو چه غمگین و بی ثمر
تا می روی و می بری یکجا بهار را
داری مرا به سمت فنا می بری رفیق
داری تباه می کنی این روزگار را
