با شعر دنیا را برایش می کنم زیبا

یک شعر گاهی می کند هنگامه ای بر پا

اینجا کنار یک خیابان شلوغ و سرد

مردی به امید شماها آی آدمها

او درد دارد در دلش از زخم یک تبعیض

او درد دارد در دلش اما نه مثل ما

پل بسته روی آبرویش با جوانمردی

تا رزق روزش را به ترفندی کند پیدا

حتی برای لقمه ی نانی که حقش بود

خم می کند گاهی سرش را هرطرف هرجا

این شعر را دیگر نمانده نای فریادی

وقتی به جانش می خرد مردی حقارت را