
جایی ندارد روزگار ما درون گفتگو هاشاناین ننگ دارد می برد با خود حریم آبروهاشانمحراب دارد می زند بر سر از این اوقات بی دردیوقتی به روی خون مردم می چکد آب وضوهاشاناصلا نمی فهمند اندوه نشسته روی دلها رانیس فرانسه می شود تا سرزمین آرزوهاشانژن های خوب اینجا همیشه ادعای سروری دارندما مانده ایم و سفره ای خالی و آروغ گلو هاشانکاری عبث باشد اگر از درد با ایشان سخن گوییوقتی خمارند از نشاط و خلسه ی بعد از سبوهاشانکالای یک رنگی ندارد اعتباری پیش این مردانمردان بی دردی که پنهانند در سر مگو هاشان ...
ادامه مطلب