گر چه بیزاری ز من اما فراموشم مکن
آتشی از اشتیاقم سرد و خاموشم مکن
همچو ماهی در محاق آن موی زیر روسری
زهر را مثل عسل در باده ای نوشم مکن
بارها دیدی که بی آغوش تو خوابم نبرد
ای شب آرامشم درگیر آغوشم مکن
روسری را روی سر اینسان نجیبانه مبند
ای پر از حسن و نجابت مست و مدهوشم مکن
می روی و جان من بارفتن تو می رود
درد دوری تو بس دیگر کفن پوشم مکن
آتشی از اشتیاقم می توانی حس کنی؟
قصد رفتن کرده ای اما فراموشم مکن
بیرجند 403/4/11
عاشقا نه های غزل...ما را در سایت عاشقا نه های غزل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14