
فصل آخر اگر نگاه غریبت پر از تلاطم بودلبان غنچه نشانت فقط تبسم بودنسیمی از شب مویت وزید و بعد از آنبه کوچه کوچه ی فردا پر از ترنم بودبه آسمان نگاهت دو پاره ابر سیاهرسید و با شب بغضت پی تفاهم بودو خواست ابر نگاهت به اشتیاق حضوربه خاک تشنه ببارد که فصل گندم بودبه روی شانه ی روحم غبار رنجت رابه این بهانه کشیدم که رنج مردم بودبه فصل آخر عمرم رسیدم و حالابگو غروب نگاه تو فصل چندم بود + نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 14:23 توسط سیدمحمود زینلی | ...
ادامه مطلب
چون میوه ی رسیده که عمرش به چیدن استشرط وصال ،غایت در خون تپیدن استجان را به شوق وصل،بهایی گزاف نیستاین اولین نشانه ی فصل رسیدن استاندوه بی کرانه کجا می بری مرابی تو کدام نقطه سر آرمیدن استاوج کمال در بر جانهای منتظراز هر چه غیر او نفسی دل بریدن استباید خطر کنی که شوی لایق بهشتجان بی خطر به سمت هیاهو دویدن است بیرجند 1401/1/15 بخوانید...
ادامه مطلب